![]() |
![]() |
|
| مـن و تو آن دو خطیم آری موازیــان به ناچاری که هــر دو باورمــان ز آغــاز به یکـــدیگر نرسیدن بود... |
|
سلام من که باورم نمیشه تو رو دیدمت دوباره انگاری سرنوشتمونم داره بازی در میاره توی یه کوچه ی بی ته دوباره تو رو ببینم دل من تازه میفهمه دیگه دستاتو نداره هردومون ترسیده بودیم از نگاه اون یکی کوچه ای که ته نداشت و خنده های الکی وقتی که بازم نگاتوبستی تو چشمای من به تو پشت کردمو باز نگات نکردم زورکی بخدا خنده ی من فقط واسه لجبازیه که بگم دلم به این جدایی هاهم راضیه میدونستم تو دلت بهم میگی قشنگ شده سما هرچقدربزرگ بشه بازم نازنازیه چراوقتی که میرفتی گفتی که دوست دارم گفتی نامردی نکردم ولی تنهات میذارم گفتی که هنوزمیخوامت این به نفع هردومونه یعنی این تویی می بینم نه نمیشه باورم آره حرفی که نمونده همه چی تموم شده با نگات حرفاتو گفتی دلتم آروم شده بدون حتی نگاهی گم میشم تو کوچتون حالا باورم شده عاشقی بیدووم شده میگذرم از تو یه جوری انگاری تو رو ندیدم توهمون چنددقیقه هیچکی نفهمیدچی کشیدم می بینم که با لب بسته میگی سما نرو نگامو بهت میدوزم سر کوچه که رسیدم دیدی آخر عشق ما هم به جدایی ها کشید سرنوشت مارو جدا کرد تنهایی مونو ندید تقصیر ما که نبود ولی چه حیف شد اینطوری قصه ی عشق ما دوتا حتی به آخر نرسید آذر ماه 85ـــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در یه لحظه ی بارونی
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:7 توسط سما |
|
|
صفحه اول پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوشحالم از اینکه پیشم اومدی امیدوارم بهت خوش بگذره و اگه رفتی بازم بیای .... سما دختر شهر بارون |
|
RSS
|