![]() |
![]() |
|
| مـن و تو آن دو خطیم آری موازیــان به ناچاری که هــر دو باورمــان ز آغــاز به یکـــدیگر نرسیدن بود... |
|
سلام خیلی خوشحالم که یبار دیگه تونستم بیام و آپ کنم یعنی خوشحالم واسه اینکه میتونم بگم وبلاگم هنوز زنده اس و نمرده البته واسه تاخیرم دلیل دارم بعد از اینکه من از مسافرت برگشتم سیستمم رفت مسافرت و از اونجایی که اصلا اهل کافی نت و از اینجور برنامه ها نیستم موندم تا بیاد از طرف دیگه ذهنم خط خطی بود یه دفتر خیلی بزرگ و پر از کلمات عجیب غریب و شعرای .... کرده بودم اما نمیتونتم شروع کنم یه جورایی سر در گم شده بودم البته این به این معنی نیست که نشد یا شعر نداشتم نه!!!!!! اما ترجیح میدم با زمان پیش برم و هیچ کدوم از شعرای قدیمی رو ننویسم و هر چی که میاد یدفعه آپ کنم آخه خاطرات مرده به درد خودمم نمیخوره چه برسه به درد .....
شاعر شدم که با تو نمانم
گم شدی گم!!!!!
نیامدی،،،،،،،،، معما شدی این منم که ادامه دارم
اینجا داره بارون شدیدی میاد خیلی سرده فکر میکنم سرما خوردم!!!
|
|
+ نوشته شده در یه لحظه ی بارونی
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:47 توسط سما |
|
|
صفحه اول پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوشحالم از اینکه پیشم اومدی امیدوارم بهت خوش بگذره و اگه رفتی بازم بیای .... سما دختر شهر بارون |
|
RSS
|