![]() |
![]() |
|
| مـن و تو آن دو خطیم آری موازیــان به ناچاری که هــر دو باورمــان ز آغــاز به یکـــدیگر نرسیدن بود... |
|
سلام بی مقدمه برو ببین تابستون چه زود داره تموم میشه. یه سـا یه ی خیالی سکوت تلخ و وحشـت یه قلب خالی از عشق پر از گناه نفــــرت چه راهی بهتر از این فـرود اضـــطــــراری وقتی واســـــــه زندگی بهونه ای نداری یروز میگفتی پسته هر کی بخواد بمیره خدا خودش داده و خودشم پس میگیره حالا خودت بریدی دنیات پر ازسکــــوته عقب نمیشه برگشت مرگم که روبه روته ترست داره میمیره کارت دیگه تمومــــه چه رفتن راحتی، حتی اگه حرومــــــــه
کاغذ و برمیداری چند خطی یادگاری همه گذشــــته ها تو بخاطرت میاری سخته برام باورش منو گناه رفتن؟؟؟؟ اینو برات نوشتم نگی بهت نگفـــتن نذار پای تلافی نه عشق دارم نه نفرت تو عاشقم نبودی بهش میگن یه عادت وقتی صدام کردی و خواستی پیشم بشینی حاضر بودم بمیرم منو باهاش نبینی حالا باید برم من، ببخش تو رو شکستم اسمش خیانت که نیس باور کن خیلی خستم
آرزوم اینه میخوام تنها باشم تنها بمیرم شاید تو دستای خدا بتونم آروم بگیرم تنها دل خوشیم توبودی تو رو هم ازم گرفتن هرچی که خاطره داشتیم حالا همراه تو رفتن
منم و اتاق خالی با یه حسرت غریبه با یه حس که هرچی باشه واسه من خیلی عجیبه نذار اشکاتو ببینه اونی که تو رو شکسته فکر نکن خوابه و رفته هنوز چشماشو نبسته نکنه گریه کنی وقته رفتنم رسیده دنیام نداره رنگی روح از تنم بریده زیرش یه قطره اشک و اسمتو جا میذاری چه راهی بهتر از این فرود اضطراری یه لحظه دردو بعدش دیگه تمومه انگار نگاه به قاب عکسش برای آخرین بار
|
|
+ نوشته شده در یه لحظه ی بارونی
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 14:9 توسط سما |
|
|
صفحه اول پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوشحالم از اینکه پیشم اومدی امیدوارم بهت خوش بگذره و اگه رفتی بازم بیای .... سما دختر شهر بارون |
|
RSS
|