تبليغاتX
سه نقطه...
مـن و تو آن دو خطیم آری موازیــان به ناچاری که هــر دو باورمــان ز آغــاز به یکـــدیگر نرسیدن بود...

سلام

واااااااااای من دو باره اومدم خیلی خوشحالم خیلی . فکر میکردم دیگه هیچ وقت وقت نکنم بیام خلاصه زیاد حوصله ندارم نه حوصله نوشتن نه حوصله ی چیز دیگه درسم که داره دیوونم میکنی باید بخونم اگه یبار کسی دید دیر بهش سر زدم ببخشه راستی هر کی کامنت خصوصی میذاره اطلاع بده گاهی انقدر دیر میبینم که....

راستی بی معرفت بازی هم در نیارین منظورم اونان که فقط یبارر میان دعوت میکنن و بعد میرن دیگه پیداشون نمیشه

خدا گاهی فکر میکنم دل تو هم خیلی پره

دلت میخواد گریه کنی ولی بهت نمیخوره

آخه منم دلم میخواد گریه کنم خلافه؟؟؟

گریه اگه بده باید چیکار کرد با یه دل کلافه

دلم میخواد حرف بزنم بگو کسی پیدا میشه؟؟؟

خدا منو بغل بگیر تنم تو دستات جا میشه؟؟؟

میگم تو هم خسته شدی مثل من از این آدما

تو هم دلت میخواد بری اما نمیدونی کجا؟؟

آخه دل شکسته رو با چی باید خوبش کنم

منم باید بشکنمش از سنگ و از چوبش کنم؟؟

هیچکی خبر نداره دلم چه جوری خون شده

خودت میدونی چشماشون واسه چی مهربون شده

بهم میگن دیوونه ای،جنون واسه یه لحظمه

بهتر از این نمیشه که کسی که زندگیش غمه

خودت شنیدی گریمو نگو دلت نسوخت برام

خودت دیدی که سرنوشت چه بازیا نکرد باهام

طفلی دلم که عمری زندگی کرده با غم

گنام چیه جوونم؟؟ یکم زیادی داغم؟؟؟

تو دیگه گنات چی بود که اینجوری تنها شدی؟؟؟

نکنه واسه همون گناه حالا خدا شدی؟؟؟

دیگه شب شد دل من بسه هر چی گریه کردی

بزن به بی خیالی باز،تو که خدای دردی

برو به زندگیت برس غصه واست نون نمیشه

اگه مثل همه باشی دیگه دلت خون نمیشه

چرا حرف نمزنی پس؟خدا من خسته شدم

انگار مث دیوونه ها حرف میزنم باز با خودم

آره گنات همینه پس ساکتی و تنها شدی

خدا همه دوست دارن واسه همین خدا شدی

 

فدات:

مهر ماه86

 

I love u my god

+ نوشته شده در یه لحظه ی بارونی  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:58  توسط سما |